على اكبر دهخدا
1431
امثال و حكم ( فارسى )
مثل خر زخمى . با ريش و جراحتى بسيار . مثل خرس . فربه . پرخوار . مثال : نازنده همچو يوز و شكمبنده همچو خرس * درنده همچو گرگ و رباينده چون كلاب . مسعود سعد . مثل خرس تيرخورده . بسيار خشمگين . مثل خرس خونسار . ناتراشيده ، بىادب ، ناهنجار . فربه . مثل خر كه در پالان گر بيند . مثال : شرف الدين چو خران برد ترا پالان پيش * كينه ميجوئى از وى چو خر از پالانگر . سوزنى . اشاره : نمايند هر شب خران را بخواب * كه پالانگران را ببرده است آب . سلمان ساوجى . گويند گرفت يار تو يار دگر * از رشك همى گويند اى جان پدر جانا تو بگفتگوى ايشان منگر * خر خود بيند كه غرقه شد پالانگر ( ؟ ) فرخى . مثل خرگوش . گاهى ماده گاهى نر . گر ز مردى دم زنم اى شير مردان مشنويد * ز آنكه چون خرگوش گاهى ماده و گاهى نرم . خاقانى . نظير : مثل غليواج . مثل زغن . مثل خرما . دانههاى توت درشت و شاداب . مثل خرمن . گيسوانى انبوه و دراز . مثل خر ميان ده . انكه همه كس بىمزدى كار خود به دو رجوع كند : نظير : اتخذوه حمار الحاجات . مثل خروس . كثير الشهوه . مثل خروس بىمحل . آنكه سخن نه بجاى گويد و خواهش نه بوقت كند . مثل خروس جنگى . هنگاميكه جو ، غوغاطلب . مثل خريكه بنعلبند بيند . با نظرى خشمگين . مثل خزاد كن . بسيار نرم و خوش . مثال : روز خوش مى خور و شب خوش ببر اندر كش * دلبر از خوشى و نرمى چو خزاد كن فرخى . مثل خس بر سر ( يا ) به روى آمدن . كويت از اشكم چو دريا گشت و ميترسم از آنك * بر سر آيند اين رقيبان سبكسارت چو خس . اوحدى . مثل خسرو و شيرين . مثال : ذكاو ذهن تو در سبق وامق و عذرا * سخا و طبع تو در عشق خسرو و شيرين . مسعود سعد سلمان . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود . مثل خشت . ماستى سطبر و زفت .